پیدا





نصف پاییز گذشت

درخواست حذف اطلاعات


۱۵ آبان دو غریب
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ می وزد باد و می برد از ما...
دل، تکانهای پرچم گنبد
پرچم سرخ کربلای حسین
پرچم سبز گنبد مشهد از طرفهای کربلای حسین
باز هم بوی سیب می آید
از سوی مشهدِ رضا
بانگ "یا ابن الشبیب" می آید درد تنهایی حسینی را
این رضای غریب می فهمد
در سفر، در صفر، شهید شده
کربلای رضا شده مشهد بین گودال و در میان اتاق
دو جگر گوشه ی رسول خدا
وای از قصه ی شهادتشان
هردوتاشان غریب و هر دو تا تنها هرکدامش روایتی از غم
از شهادت، پدر، پسر، آغوش
باز هم مویه های یک خواهر
باز هم دسته های مشکی پوش خواهری روی تلی از ماتم
خواهری بین راه می گرید
از غم غربت حسین و رضا
هرکه پوشد سیاه، می گرید کربلا: مشهد حسین غریب
طوس شد کربلا، برای رضا
گوشه ی صحن کهنه ی مشهد
هست باب الورود کرب و بلا بی خیالِ من
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ "گم کن مرا و فکر کن اصلا نبوده ام
غرقم کن و خیال کن این من نبوده ام "*
باشد، تو گل، من ناچیزِ خوار هم....
بلبل برایت ای گل گلشن نبوده ام
هرگز ندیده ای تو مرا و ندیده ام
هرگز تو را و لایق دیدن نبوده ام
آیا دروغ بود همین آلبوم ع ؟
یا اینکه پیش عشق فروتن نبوده ام؟
جز مهر تو نداشته ام در حریم دل
با هرکه غیر عشق تو دشمن نبوده ام؟
باشد سکوت می کنم اینبار هم، ولی
جز پیش چشمهای تو الکن نبوده ام
این شعر را، نشان مرا، ریز ریز کن
گم کن مرا و فکر کن اصلا نبوده ام
*مهدی فرجی پس از تو
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ "رفتی، پس از تو لذّت باران تمام شد
یک قصّه رو نکرده به پایان تمام شد "*
چادر به سر کشیدی و رفتی و بعد تو
افسانه های گندم و تمام شد
گیسو طلای شعر، کجایی؟ که سوختم....
در حسرتت، وصال چه آسان تمام شد
بارِ گران غصه مرا خم نموده است
شادی و عشق و ناز، چه ارزان تمام شد
باور کن از غزل شده خالی وجود من
آن شعرهای ناب، به قرآن، تمام شد
بعد از تو عشق، شادی و حتی ترانه ها
بعد از تو هر چه بود، ولو جان، تمام شد
این چشمهای خیس، گواهند، عشق من
رفتی، پس از تو لذّت باران تمام شد
*مریم صفری شاعر دلمرده
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ "از بس که ملول از دل دلمرده ی خویشم
هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم"*
هر شده زخمی به نبردی و صد افسوس
من زخمی از یار قسم خورده ی خویشم
بر دوش گرفتم همه غمهای جهان را
خود نیز غمی سخت، بر این گرده ی خویشم
من شاعرم و شاد ز شعرم همه دنیاست
سرزنده کن خلقم و پژمرده ی خویشم
صدها غزل از چشم و لب یار نوشتم
تا بشکفد او در غزل، افسرده ی خویشم
جام غزلم مست نموده دل خلقی
خود مست تر از خلق، از این درده ی خویشم
معجون غم و خنده ام و مرثیه خوانم
از بس که ملول از دل دلمرده ی خویشم
*مهدی اخوان ثالث فریاد از تنهایی
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ فریاد از این قلب تنها، جان شیدا
از این سکوت بدتر از انبوه غوغا
از شعرهایی که نگفته در دلم ماند
از وعده های بوسه ای در صبح فردا
بگذار تا ..... ول کن نمی خواهم .... نه! بگذار
تا یک غزل بنویسم از معنای رویا
من، تو، شبی مهت و یک گوشه ی دنج
من، تو ، شبی تا صبح دم، تنهای تنها
تا صبح از تو گفتن و از تو شنیدن
تا صبح تکرار هزاران شعر زیبا
برگرد، بی تو در خیالاتم اسیرم
می میرم آ مثل قویی روی دریا
تو نیستی من ماندم و این شعر تازه
فریاد از این قلب تنها، جان شیدا نزدیکِ دور
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ "مثل جان با من یکی ، از تَن به من نزدیک تر
ازخداوند، از رَگِ گردن به من نزدیک تر "*
خنده هایت کاشکی می شد که باشد عشق من
از غزلهایم از این شیون به من نزدیک تر
تو همان یوسف ترینی و منم یعقوب تو
کاش می شد بوی پیراهن به من نزدیک تر
باز هم لعنت به مصر و هر زلیخا مسلکی
کاش که بودی دم مردن به من نزدیک تر
آ این قصه را بر سنگ قبر من بخوان
مرگ شد از دوست از دشمن به من نزدیک تر
رفته ای، من نیستم، تو ،کلّ من را برده ای
مثل جان با من یکی ، از تَن به من نزدیک تر
*حسین شکربیگی من
پانزدهم آبان ۱۳۹۷ از ع توی آینه، کوتاهتر، من
از حضرت ابلیس هم گمراهتر، من
کو نردبانی تا بیابم خویشتن را
از یوسف کنعانیان در چاهتر، من خورشید
چهاردهم آبان ۱۳۹۷ صبح و گل زرد و قشنگ و گرم خورشید
یک تابش بی منت و سرشارِ امید
بر خاک و کوه و آسمانها، بی تفاوت
خورشید، گرما، روشنی، امید پاشید
بی ادعا هر صبح می آید ز مشرق
وقت غروبش نیز بر دریاچه خندید
من مطمئنم عاشق است او یا که شاعر
جز این دو پاکی را کجاها می توان دید؟
تنها ی اینگونه پاک است و صمیمی
که نور عشق و شعر بر سیماش ت د
برخیز، مهمان آمده، یک عاشق ناب
صبح و گل زرد و قشنگ و گرم خورشید مهربانم باش
چهاردهم آبان ۱۳۹۷ دستی بکش بر روی این زخمی که دارم
من را ببین ، من درددمندم بی قرارم
من از تو از چشمان پر مهر تو امشب
چیزی نمی خواهم، فقط بنشین کنارم فقط ایران
چهاردهم آبان ۱۳۹۷ "در کلِّ جهان، هوا پَس و طوفانی ست"*
آنگونه که تو قضیه اش می دانی ست
آدم به زمین رسید؟ من شک دارم
افکار تمام اهل آن، ی ست
این به مال سایرین می تازد
آن شیخ عزیز هم پی دکانی ست
هرچند که ظاهرا لباسی دارند
افکار تمام مرد و زن، ی ست
از شرق بگیر و تا ته غرب برو
در هروجبش گناه و نافرمانی ست
اینجا نود و نه از صدش اهل جحیم
یک درصد جنتی آن، ایرانی ست
این را خود بیست و سی پریشب می گفت
در کلِّ جهان، هوا پَس و طوفانی ست
*الهه خدام محمدی دریچه
چهاردهم آبان ۱۳۹۷ بنگر به تاریخ جهان، از این دریچه
بر چهره ی پیر و جوان، از این دریچه
هر جا قلم شعری نوشته غصه دارد
شعری پر از شادی بخوان، از این دریچه
من همچنان فرهادم و شیرین ندارم
شد فاش این راز نهان، از این دریچه
بر کوه غم یک نقش شیرین را کشیدن
سخت است شرح این بیان، از این دریچه
باران اشک از من طلوع خنده از تو
زیباست این رنگین کمان، از این دریچه
من شاعرم دروازه ی غمهای آدم
بنگر به تاریخ جهان، از این دریچه چاره چیست؟
چهاردهم آبان ۱۳۹۷ "صید در پنجه ی صیاد بیفتد چه کند؟
گذر داد به بیداد بیفتد چه کند؟"*
این دل ساده تر از بره ی من آ کار
دست یک آهوی جلاد بیفتد چه کند؟
دل من از تو و گیسوی شما می ترسد
در سر زلف اگر باد بیفتد چه کند؟
قصه ی زندگی ام غصه ی بی پایان ست
قصه گر دست دلی شاد بیفتد چه کند؟
من از این مردم و این شهر دلم چرکین است
ساده در چنبر شیاد بیفتد چه کند؟
قلب من آهو و چشمان تو آهو، شیر است
صید در پنجه ی صیاد بیفتد چه کند؟
*سیدمهدی نژادهاشمی در چاه مانده
سیزدهم آبان ۱۳۹۷ ثانیه تا هر دقیقه ، در همه جا بی مهابا
می زند از ریشه، تیشه، بر تن ما دست دنیا
عمر وفایی ندارد، مرگ همین زندگی ماست
خواب نمانیم سر شب، نیست امیدی به فردا
شاعر خود را نگارا دور نکن از در خود
می خورد افسوس هر ، دوست ندارد در اینجا
گرچه به عشق تو عمری شعر سرودیم ای دوست
دلبر مایی و هستی تا ته این قصه با ما؟
شک به دلم خانه کرده، دور نشو از بر من
طاقت من باز سر آمد، زود بیا، دلبرک اما....
موقع برگشتن از این راه پر از چاه بنگر
یوسف خود را که ماندم دور ز کاخت، زلیخا
"آمده ای پا به پایم ، از سرِ شب تا به خورشید
ثانیه تا هر دقیقه ، در همه جا بی مهابا"*
*سجاد نصیری اتفاق
سیزدهم آبان ۱۳۹۷ گاه حتی کفر هم منجر به ایمان می شود
گاه دین در پوشش این کفر، پنهان می شود
دل به این شیخ و به آن زاهد نبند و هوش باش
گاه صدها مسلمان می شود
دل به طاعت بستن، ابلیسی کند آ تو را
این غرور آ خودش اسباب طغیان می شود
من همان هستم که مومن بر تو و زلف تو ام
کفر گیسوی تو من را جان می شود
من به گیسوی تو دل دادم، به چشم مست تو
قلبم از هر دلبری جز این گریزان می شود
"با تو بودن کفر هم باشد برایم بھتر است
گاه حتی کفر هم منجر به ایمان می شود"*
*صلاح الدین پناهی مثل بعضیا
سیزدهم آبان ۱۳۹۷ "مثل مسئولین اگر اموال و ویزا داشتیم
قدّ ِ یک اپسیلون از تحریم پروا داشتیم؟"*
جیب ما هم مثل بعضی بود گر خیلی بزرگ
از برای ج این تحریمها جا داشتیم
ما نه پول آنچنانی هست در تقدیرمان
نه گرین کارتی برای یگنه دنیا داشتیم
کار ما صبر است و صبر و صبر آری ای عزیز
صبر هم قد خدا و قد دریا داشتیم
بر سر ما چرخ بی تدبیر می چرخد مدام
ما همیشه نقش سنگ آسیا را داشتیم
حاصل این صبر را خوردند مسئولانمان
ما فقط یک نقش، نقش عبد آنها داشتیم
کار از ما، مزد از آنها و وقتی جنگ شد
ما که جنگیدیم و دستوری از آنها داشتیم
حال هم صد تا ترامپ بی پدر بر ضد ماست
ما چه کاری با با قضایا داشتیم؟
کاش حالا که گرانیهاست سهم صبر ما
مثل مسئولین کمی اموال و ویزا داشتیم
*سام البرز پای خودمان
سیزدهم آبان ۱۳۹۷ "خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخ است که کردیم برای خودمان"*
آ عشق بهشت است اگر یا دوزخ
عشق، عشق است، دمش گرم صفای خودمان
در همه عالم خاکی، همه ی خلد برین
هرکجا هست رد پای خدای خودمان.....
گوش ما کر شده گویا به سخنهای دگر
نشنیده ست سخن غیر صدای خودمان
یا که جز عشق سخن در همه ی عالم نیست
یا بلند است و رسا، بانگ و نوای خودمان
ما چه داریم به جز عشق و به جز چند غزل؟
هست سرمایه ی ما حال و هوای خودمان
پس نگو از غم فردا و بهشت و دوزخ
خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
*مهدی فرجی چه باید کرد
دوازدهم آبان ۱۳۹۷ "با من بگو با مرگ در بستر چه باید کرد؟
با زندگی این قرص خواب آور چه باید کرد"*
با این جماعت، مردمان ظاهرا مسلم
دین دارهایی جملگی کافر چه باید کرد؟
پر گشته گوش شهر از فریاد شرع و دین
با شیخها، مداح ها، منبر چه باید کرد؟
هر گرفته یک علم بر دوش خویش اینجا
با گریه بی تدبیر و بی باور چه باید کرد؟
جنگیده ام یک عمر با این عدل پر از داد
افتاده ام از پا، بگو دیگر چه باید کرد؟
ع تو و نام تو را بر هر در و دیوار
کوبیده این شهر پر از منکر چه باید کرد؟
تو یک شهیدی آنکه روی پای خود جان داد
با من بگو با مرگ در بستر چه باید کرد؟
*علی شکراللهی مشهد تا کربلا
دوازدهم آبان ۱۳۹۷ لیوان آب و جرعه ای در صحن گوهرشاد
بعدش سلامی بر حسین و هرچه بادا باد
از صحن مسجد تا فراز گنبد پر نور
پرواز دادم کفتر روح خودم را شاد
چرخی به دور گنبد زرد رضا زد دل
یعنی اجازه می دهی آقا؟ شدم آزاد؟
در باد می ید پرچم بر سر گنبد
راهی شدم از مشهدش همراه با این باد
با دست سبز پرچم خود راهی ام کرده
آقا مراد کفتر خود را چه آسان داد
مشهد کجا و کربلا و این منِ عاصی
مشهد شروع عاشقی و کربلا میعاد
بی خود شدم از خود، زمانی که از آن بالا
بر پرچم سرخ حسینی چشم من افتاد
لرزید قلبم، السلام ای شاه بی لشکر
در ام جامانده ای زد این چنین فریاد
گفتم سلام و چشم را وا و دیدم
لیوان آب و جرعه ای در صحن گوهرشاد طلب بوسه
یازدهم آبان ۱۳۹۷ "دارم به لبانم هوسِ بوسه ی کشدار
ممتد و فراوان و به اصرار و به تکرار "*
در کنج اتاق و دم در فرق ندارد
گاهی به لب پنجره، گاهی لب دیوار
گور پدر قاضی و باقیّ قضایا
بوسی بده یکبار به من اول بازار
لعنت به ی باد که در موقع بوسه
می گفت به تو،بوسه نده، دست نگهدار
یک عمر من و روزه ی از طعم لبانت
امشب بده یک بوسه رطب، موقع افطار
من مومنم و مسلمم و اهل بهشتم
ای حوری من! بوسه بده، بوسه ی کشدار
*ریحانه سادات بیچاره من"
یازدهم آبان ۱۳۹۷ در کوچه های بی ی باران نمی گیرد
کوچه ترک دارد که شعرم جان نمی گیرد "*
بیچاره من که شکلی از درد و غم من را
اشعار من، این دفتر و دیوان نمی گیرد
انگار محکومم به جرم کشتن خود، من
یک خودکشنده؟ شاعر از خود جان نمی گیرد
من یوسفی هستم که جرم خوردن من را
گرگ بیابان نیز در پایان نمی گیرد
یا ی که تلف گردید و جرمش را
بر گردنش حتی سگ چوپان نمی گیرد
می میرم از محرومیت از سفره ی احساس
من را ی بر سفره اش مهمان نمی گیرد؟
بگذار تا پایان دهم بر این غزل گریه
انگار چشمان شما باران نمیگیرد
*مهدی اسدی داستان ما و نخ
یازدهم آبان ۱۳۹۷ "گاه نخ را وقت سوزن ش ترمی کنند
گر نرفت آن تو، درش آورده ترتر می کنند"*
می برند آن را فرو در بین لب، تا سر بُرند
با همین، بیچاره ی بدبخت را می کنند
می رود تا ته فرو در سوزن بیچاره نخ
این دو تا، یک را از قبل بهتر می کنند
یا مدادی را فرو در یک تراش تیزِ تیز
کرده و کوتاه کرده، ظاهرا سر می کنند
بعد هم یک حکم صادر کرده و خ ر را
از مداد این جانفدای خویش برتر می کنند
زحمت افعال با اینهاست اما فاعلان
گوش دنیا را به خدمت های خود کر می کنند
قصه ی ما هم همین است ای برادر جان بخوان
بعضی از ما بهتران، با ما چنین سر می کنند
دستهای با همین ما و شما
کار خود اجرا و خود هم خستگی در می کنند
هی به ما امر به خوبیها کنند و خویشتن
آنچنان که گفته حافظ، کار دیگر می کنند
ما ز نخ هم کمتریم ای دوست در دستانشان
گاه نخ را وقت سوزن ش ترمی کنند
*ناصر فیض هیس!
دهم آبان ۱۳۹۷ "وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو
آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو"*
تو مثل ما به عشق دچاری؟ نه، پس چنین....
مانند شاعران بیدل و شیدا سخن مگو
بگذار پا به روی خود و رد شو از جهان
یا اینکه مثل تارک دنیا سخن مگو
یا پای حرف خویش سرت را به باد ده
شو سربدار عشق چو ما، یا سخن مگو
از سیرتی قشنگ غزل ها بخوان عزیز
در پیش ما ز صورت زیبا سخن مگو
بیدار باش و اهل نظر در طریق وصل
وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو
*حسین منزوی خدای خاکی
دهم آبان ۱۳۹۷ "من کی ام باری که گوئی ز آفرینش برترم
کافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم"*
من همانم که خدا جعلم نموده در زمین
جعلی ام اما خ بر ملائک سرورم
آدمم، از خاک، اما در تنم روح خداست
جنت الاعلای حق، بوده ست روزی کشورم
من همانم که به سیبی می فروشد یک بهشت
آنکه روزی سجده ام د و روزی کافرم
عاشقم، مثل خدا، یک شاعرم، مثل خدا
نیست چیزی غیر عشق پاک تو در باورم
حق دمیده در تن خاکی من از روح خود
از همین رو غرق عشقم، منبع شور و شرم
آری، آری،من خ خاکی ام ، من آدمم
آنکه مسجود ملائک ، ز آفرینش برترم
*خاقانی قرار تازه
دهم آبان ۱۳۹۷ "روی دنیا ببند پنجره را
تا کمی در هوای من باشی
چون قرار است بعد از این تنها
بانوی شعر های من باشی"* بعد از این من توام، تو هم من باش
بعد از این غیر ماست بی معنا
کاش می شد که خالی از هر او
می شد از بعد از این سخن دنیا یک جهان که فقط در آن ماییم
در زمین ما و آسمان هم ما
آب و آتش، وَ باد و خاکش هم
مال ما باشد و تمامش را... من بریزم به پای عشق تو و...
خود بمیرم به پای رویایت
هی ستاره بچینم از چشمم
تا بپاشم به روی موهایت عشق یعنی که تو تمام منی
عشق یعنی که من فدای تو ام
کاش می شد بفهمی حرفم را
کاش می گفتی آشنای تو ام لطف کن، خنده کن کمی بانو
تا کمی هم برای من باشی
روی دنیا ببند پنجره را
تا کمی در هوای من باشی
*اصغر معاذی زن شعرهای من
دهم آبان ۱۳۹۷ "زنی، در شعرهای من، عروس فصل باران است
دل پاییزی اش دائم، اسیر برگ ریزان است"*
زنی لیلاتر از لیلا، و یا مجنون تر از لیلا
که عمری منتظر از بهر مجنونی پریشان است
لبش شیرین تر ازرویای فرهادان این عالم
و چشمش مثل ابری تیره رو ، هر لحظه گریان است
دو ابرویش شبیه بیتی از یک شعر پر معنا
و زلفش مثنوی، گویی که خود شعری به دیوان است
تو گویی در شبی تیره، خدای شاعران او را
سروده تا بگوید یک غزل گفتن چه آسان است
و من که شاعرم او را به تضمین از خدا امشب....
به شعرم می کشم امشب زنی در شعر مهمان است
برای این غزل صد گل به باغ شعر می کارم
زنی، در شعرهای من، عروس فصل باران است
*مهتاب بهشتی مردمان غمگین
دهم آبان ۱۳۹۷ "تا مردمانی با عزا مأنوس باشیم
در دخمه ی بیهودگی محبوس باشیم"*
دین شادی و غم را کنار هم نشانده
مومن به دین حق، به این فانوس باشیم
باید پر از امید باشیم و پر از عشق
تا کی اسیر حسرت و افسوس باشیم؟
ما برتریم از کاسه های اشک ماتم
باید پر از ، چو اقیانوس باشیم
حیف است در خلوت بخندیم و به ظاهر
با ظاهری غمگین، پر از سالوس باشیم
رنگ سیاه پر کلاغی گرچه زیباست
گاهی بیا زیباتر از طاووس باشیم
فردا ی شادی جا ندارد بهر ماها
تا مردمانی با عزا مأنوس باشیم
*حمید اسماعیلی رام عشق
نهم آبان ۱۳۹۷ "هرجا که هست یاد تو، عصیان نمی کنم !
در کوچه های خاطره، طوفان نمی کنم!"*
بگذار تا اب شود کاخ آرزو
غیر از تو را به که مهمان نمی کنم
غیر از تو را به خانه ی دل کی نشانده ام
خوردم نمک ز خوان تو، کفران نمی کنم
گفتی که می بری تو مرا هم ز خاطرت
این بی وفایی است، به قرآن نمی کنم
من با تمام هست خودم عاشقت شدم
تا هست در تنم نفس و جان نمی کنم
بگذار تا که خلق بدانند : عاشقم
این لطف توست بر دل و پنهان نمی کنم
چون بره رام عشق شدم در کنار تو
هرجا که هست یاد تو، عصیان نمی کنم !
*مریم صفری می خواهمت
نهم آبان ۱۳۹۷ "می خواهمت مثال دوچشمی که نور را
همچون دلی گرفته که سنگی صبور را"*
مانند ماه هستی و من هم پلنگ تو
باید صعود کرد، بلند غرور را
در پیش چشم های تو باید که سجده کرد
موسی چه کرد روشنی کوه طور را؟
این ابروان ناز چو بیتی ست در غزل
شاعر که بوده این غزل غرق شور را؟
احسنت! مرحبا! که چه زیبا قلم زده
این جفت طاق دلبری و جفت و جور را
بالا بلند! دلبر خوب و عزیز من
ای زنده کرده در دل من این غرور را
اقرار می کنم که اسیر شب تو ام
می خواهمت مثال دوچشمی که نور را
*منوچهر مددی شعربازی
نهم آبان ۱۳۹۷ "این شعر بازی های من، در حد دیوان می شود"*
دیوانه گر شاعر شود، عالم پریشان می شود
امشب میان شعر من بانویی از جنس غزل
مثل تو زیبا و وزین، یک لحظه مهمان می شود
بر سفره ی احساس من ، مهمان شو و شعری بخوان
امشب غذای روح ما، لبهای خندان می شود
پیشم بمان و شاهد تغییر حالم باش که...
یک لال مادرزاد در پیشت غزلخوان می شود
در این غزل یک مرد که دل را ز دستش برده ای
شاکی؟ نه ممنون تو و این لطف و احسان می شود
مشکل فراوان دارم و سخت است حل مشکلم
آری بگو، حل می شود، بانو به قرآن می شود
انگار که پرچانگی هایم تو را هم خسته کرد
این شعر بازی های من، در حد دیوان می شود
*جواد مزنگی خیال
نهم آبان ۱۳۹۷ "دوباره یاد تو آمد به کارزار خیال
رسیده لشکر مویت به روزگار خیال "*
گرفته گرز غزل را دلم به دست قلم
و آمده به نبرد تو این سوار خیال
من و غزل، تو و گیسوی چون کمند، سیاه
نبرد ما به کجا؟ قلب من، دیار خیال
بزن به خنجر ابرو که من برای نبرد
گرفته ام سپری پیشت از غبار خیال
و آ ش می دهیم جان اینجا
در انتحار دلم، وقت انفجار خیال
چه انتهای قشنگی، چه قصه ی خوبی
شهید می شوم اینجا به کارزار خیال
*مهدی اسدی مفتِ گران
نهم آبان ۱۳۹۷ "خوردم فریب برق و آب رایگان را
در گور خواهم بُرد این فکر و گمان را"*
یارانه ام را ب از بانکی گرفتم
سلامی ی مَشتی فلان را
لعنت به من ، لعنت به جیب خالی من
آ چرا رفتم چنین راهی گران را؟
دادم خود من اختیارم را به دستش
خود تیز تیر این تیرو کمان را
آ کجا یک ناز و عاقل
بوسد لبان گرگ و دستان شبان را؟
من بره ای بودم که گرگی شد شبانم
یده از من لذت روز و شبان را
شوهر چرا ؟ چه مرگم بود آ ؟
خوردم فریب برق و آب رایگان را؟
*سام البرز مردانگی
نهم آبان ۱۳۹۷ یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
پا نهد بر خویشتن تا پشت دنیا بشکند
انتخاب مرد، سختیهاست در این امتحان
مرد وقتی دید باید خم شود یا بشکند...
می شود مانند یوسف، می رود تا اوج درد
چاه و زندان بهتر است از اینکه اینجا بشکند
مرد چون دریاست، بار کشتی غم می کشد
دیده ای آیا که زیر کشتی، دریا بشکند؟
خم اگر شد مرد، سرو زیر بار تهمت است
گر گذشت از امشب و امروز، فردا بشکند
"همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند "*
*صائب تبریزی پایان شورانگیز
نهم آبان ۱۳۹۷ چه پایانی ؟ شروع تازه ای افتاده در جانم
نوشتی سرنوشتم را چرا این سان، نمی دانم
من از روز نخست آشنایی با دو چشم تو
شدم گریان و عمری را چنان ابر بهارانم
به پیچ و تاب گیسوی تو سوگند ای طلا گیسو
شبیه زلف تو در دست طوفان، من پریشانم
بزن با تیغ ابروها به جانم خنجر و رد شو
ندارد قابلی جانم، به پیش پای جانانم
صبا روزی برای من کمی عطر تو را آورد
و من عمری به عشق آن اسیر دست طوفانم
فدای عطر گیسوی تو گردم پیش من برگرد
ابم، خانه ات آباد، بیا و باش مهمانم
"مبادا آن که در شه ات پروا کنی از عشق
چه پایانی ؟ شروع تازه ای افتاده در جانم"*
*ر انا برمکی حافظ دهن لق
نهم آبان ۱۳۹۷ "دوش دیدم به ملا ئک در میخانه زدند"*
نیمه شب سر به ابات و به ویرانه زدند
در پی شیخ به میخانه رسیدند و سری
چون جنابش به خم و باده و پیمانه زدند
مست از جام صبوحی ملک و شیخ شده
همچو من نعره ی مستانه ی جانانه زدند
گفتم ای جمع ملک، شیخ همینجا مست است
خنده بر حال من عارف دیوانه زدند
مصلحت بود و ندیدند، ی را آنجا
منکر شیخ شده، مشت بر این چانه زدند
من شدم لال، ولی حافظ رند آنجا بود
فاش کرد آنچه بر آن مهر، کریمانه زدند
مست آمد سوی بازار و چنین می فرمود
دوش دیدم به ملا ئک در میخانه زدند
*حافظ رد سرخ
هشتم آبان ۱۳۹۷ این ردّ سرخ بر لب لیوان چه می کند؟
این آشکار، با دل پنهان چه می کند؟
بانو! بیا و سیب بده دست عاشقت
صاحب کرم به خدمت مهمان چه می کند؟
مانند سیب قرمز حوا ، پر از فریب
من را که کشت، با دل چه می کند؟
بگذار روسری به روی زلف مثل موج
با قایق ش ته ای طوفان چه می کند؟
ابرو تکان مده که مرا تاب صبر نیست
با قلب زخمی، خنجر چه می کند؟
"وقتی که حسرت لب تو قاتل من است
این ردّ سرخ بر لب لیوان چه می کند؟"*
*محمد جواد شاه بنده نمی فهمد
هشتم آبان ۱۳۹۷ "شبیه قطره ی باران که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد"*
نمی دانم چه رو داده که این رودابه ی عاشق
دگر افکار رستم را، تهمتن را نمی فهمد
سفر یعنی عبور از خود به سوی آنکه می خواهی
و من، این لاشه ی افتاده رفتن را نمی فهمد
بقیه جای خود دارد، بگوید یک نفر با من
چرا حتی خود من هم دگر من را نمی فهمد
شدم چون اشک و افتادم به روی خاک راه او
و او معنای افتادن به دامن را نمی فهمد
دلش چون سنگ خارا شد گمانم آ قصه
که درد بلبل مغرور گلشن را نمی فهمد
مرا هرگز نفهمید و نمی فهمد عزیز من
شبیه قطره ی باران که آهن را نمی فهمد
*نجمه زارع تاب بازی
هشتم آبان ۱۳۹۷ آویزونم روی ابرا
روی یک تاب زنجیری
نمی فهمی غم من رو
نمی فهمی... چه تقدیری دیگه تاب تاب عباسی
نداره فایده ای واسم
من و انداخت خدا جونم
توی این خونه ی پر غم عقب میرم ، تو دور میشی
جلو وقتی میام نیستی
قایم موشک بازی باشه
باور کن نمره ی بیستی حروم شد بچگیهامون
تو این قصه ، تو این بازی
یادت هست که به من گفتی
ته این قصه می بازی؟ حالا باختم وجودم رو
شدم اونی که حیرونه
یکی من رو صدا می زد:
زن تنهای این خونه دیگه بازی تموم شد، تو...
داری از پیش من میری
آویزونم روی ابرا
روی یک تاب زنجیری می دانم که می دانی
هشتم آبان ۱۳۹۷ "ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم
ادب پرورده ی عشقم نگه را ناله می دانم"*
نگاهم می کنی از دور و می بنم تو را از دور
شبیه زلف تو امشب پریشان پریشانم
الهی خانه ات آباد ، کو لبهای خندانت؟
که زیر بار اخم تو حس زار و ویرانم
مرا با خنده ای بر خوان مهرت میزبانی کن
که من بیگانه هم باشم کنون پیش تو مهمانم
الهی من فدای آن لبان سرخ و تنگ تو
لبی واکن بگو با من، فقط یکبار، یک جانم
میان چشمهای من نهان شد قصه ی دردی
که می دانم که می دانی، که می دانی که حیرانم
*بیدل دهلوی حسرت جاده
هشتم آبان ۱۳۹۷ دلتنگی و حسرت نگاهی سوی جاده
پر از مسافرهایی با پای پیاده
باز اربعین و حسرت جاماندن از راه
یک بار دیگر یک سلام صاف و ساده
ع حرم، اشک میان چشم شاعر
حالا ترانه: لطفتون آقا زیاده
جاموندم از دوستام، من و راهم ندادی
آخه به کی باید بگم راهم نداده؟
اشکی چکید از چشم شاعر روی کاغذ
دلتنگی و حسرت نگاهی سوی جاده پیک زمستان
هشتم آبان ۱۳۹۷ یک برگ زرد و شاخه های خشک و لرزان
پاییز و باد و خش خش گوش خیابان
سرد است باغ و رنگ و رو از برگ رفته
از رنج زردی، باز باران ، باز باران
یک بوی خوب خاک خیس و سبزه ی خیس
افتادن یک برگ روی خاکِ
پای درخت افتادن یک برگ یعنی
دارد می آید نرم نرمک باد و بوران
یعنی که نزدیک است تا چادر بپوشد
چادر سفید از جنس برفی در زمستان
یعنی به زودی آرزوی این درخت است:
یک برگ زرد و شاخه های خشک و لرزان عاشق ی
هشتم آبان ۱۳۹۷ "غنچه ی نشکفته را مانَم که در فصلِ بهار
ناگهان پ ر شده از تندبادِ روزگار"*
عاشقی که تا رسید از راه، یارش رفته و
ماند تنها با دلی دیوانه، قلبی بی قرار
یک نفر آشفته ی دیوانه ی شاعر صفت
از غزل سرشار با یک ی پر درد یار
بادلی عاشق که دارد ح یک ی
منتظر از بهر آتش بای و یک انتحار
تا که شاید در جهانی دیگر و جایی جدید
پیش او باشد، مهیا گشته بهر انفجار
من همانم، عاشق دیوانه ی دلداده که
غنچه ی نشکفته را مانَم در آغاز بهار
* هوشنگ عظیمی چه کنم؟
هشتم آبان ۱۳۹۷ "عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمایی
از راه صلاح آیم یا از ره رسوایی"*
در پیش تو جانم را قربانی چشمانت...
باید کنم آ یا در گوشه ی تنهایی؟
باید چه کنم آ ؟ برخیزم از این منزل؟
یا اینکه خودت امشب بی واهمه می آیی؟
من آینه ات بودم یک عمر، عزیز من!
تصویر تو در من شد مشهور به زیبایی
حالا منم و غربت، در زیر غبار غم
حالا شده ام در صبر و شکیبایی
من، سنگ صبور تو، آیینه ی چشمانت
عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمایی
*نظامی فراری
هفتم آبان ۱۳۹۷ از باغ لبت دلم اناری می خواست
در سایه ی زلف تو قراری می خواست
افسوس که چشم شیطنت بار شما
از دست دلم راه فراری می خواست نا آرام
هفتم آبان ۱۳۹۷ عشق و شعر و دفتر و خ ر آرامم نکرد
گم شدن در بین این اشعار آرامم نکرد
گریه ها آنقدر سنگین است بر دوش دلم
شانه های زخمی دیوار آرامم نکرد
صد غزل در هر غزل صدبار گفتم از تو و
آ ش دیدم که صد تکرار آرامم نکرد
از فراقت آنچنان دیوانه گشتم، آمدی
دیدمت پیش دلم، دیدار آرامم نکرد
من برای تو به جنگ خویش هم رفتم ولی
با خودم با شعرها، پیکار آرامم نکرد
"ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خ ر آرامم نکرد"*
*نجمه زارع جامانده
هفتم آبان ۱۳۹۷ یک آسمان غم، باز هم جامانده ام من
پاییز و رنگ زرد و غم جا مانده ام من
یک آسمان افسوس، یک دنیا تاسف
با چشم هایی خیس نم جامانده ام من
این اربعین محرومم از دیدار ارباب
مانده نگاهم بر علم جا مانده ام من
یاران یکایک رفته اند و وقت رفتن
گفتم مرا هم در حرم.... جا مانده ام من
ای کاش می شد تا بکوچم از خود امشب
حتی به قدر یک قدم، جا مانده ام من
روحم شده راهی به سوی دشت غم ها
ای خوش به حالش، از خودم جا مانده ام من
باران می آید، گریه دارد حال قلبم
یک آسمان غم، باز هم جامانده ام من کبوتر زائر
هفتم آبان ۱۳۹۷ پر زد کبوتر بر سر عشاق ارباب
جمعی که فارغ گشته از اسباب و القاب
موکب به موکب چای شیرین عراقی
موکب به موکب تشنگان و کاسه ای آب
زائر نمی دانم که بودی یا نه اما
دارد تماشا اربعین این قصه ی ناب
دارد علم بر دوش مردی از نصارا
حتی یهودی دیده ام روزی در این قاب
اینجا عطش، پای پیاده ،تاول پا
جمعی به عشق گنبد عباس، بی خواب
هر به لب دارد سرودی یا دعایی
لبیک یا مولا، مرا دریاب، دریاب
یک مادر و ع شهیدش بر سر دست
در بین عشاقی همه بی تاب بی تاب
دید و دلش می خواست در این راه باشد
فارغ ز بال و پر، رها از بند اسباب
برداشت دانه از کنار موکب عشق
پر زد کبوتر بر سر عشاق ارباب شب عبور شما
هفتم آبان ۱۳۹۷ "شبِ عبورِ شما را شهاب لازم نیست
که با حضورِ شما آفتاب لازم نیست"*
بگو به شیخ حلال و حرام مال خودش
که در بهشت تو دیگر ثواب لازم نیست
نپرس از چه نگویم به پاسخت حرفی
نگاه کن وَ ببین که جواب لازم نیست
سکوت می کنم ای شعر زنده ی عالم
غزل تویی و برایت کتاب لازم نیست
پریده رنگ من و لکنت است بر لب من
کمک برای دل این اب لازم نیست
اگر مرا ز خودت دور سازی و محروم
جهنم است جهانم عذاب لازم نیست
و با تو نور مرا غرق خویش خواهد کرد
شبِ عبورِ شما را شهاب لازم نیست
*قیصر امین پور چله فراق
هفتم آبان ۱۳۹۷ یک چله دور از تو چه سخت است این ج
آغوش بگشا، خواهرت شد کربلایی
چون چلچله زخمی به سویت باز گشتم
خسته رسیدم ای برادر در کجایی؟
من را جدا از تو ی هرگز ندیده
بی تو سفر برایم شد بلایی
آن بوسه بر رگهای حنجر، وقت رفتن
دشوار بود اما عجب حال و هوایی
حالا زمان رجعت است و در کربلایم
یک چله دور از تو چه سخت است این ج چهل روز دوری
هفتم آبان ۱۳۹۷ چهل روز دوری از تو زینتبت رو
ش ته، خسته کرده، پیر کرده
یه بغضی از همون بوسه به حنجر
چهل روزه من و درگیر کرده سرت بالای نی همراه ما شد
تو این راهی که پر درد و خطر بود
سرت خونی، سرت پر خار و خاشاک
عزیزم، خواهرت خونین جگر شد نمی دونم سرت دید غصه ها مو؟
یا دید دشمن چجوری می داد؟
نمی دونی برادر جون، ش تم
نگام وقتی به روی نیزه افتاد حالا برگشتم از شام ای برادر
سه ساله دخترت جامونده اونجا
خج می کشم از تو عزیزم
نپرس از خواهرت این ماجرا را رسیدم خسته و دل خون کنارت
ببین خواهر چقد تغییر کرده
چهل روز دوری از تو زینتبت رو
ش ته، خسته کرده، پیر کرده آشنای دیگران
هفتم آبان ۱۳۹۷ "با منِ تنها غریبی آشنای دیگران
کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران"*
می خورم سم از لبانت عاقبت نیمه شبی
ای طبیب مهربان و ای دوای دیگران
می خورم حسرت به حال خوب کوچه حال شهر
حسرتم بوده همین حال و هوای دیگران
تو رفیق هرکه آمد بوده ای و سهم من
بوده غربت، گریه بر این صفای دیگران
از خدا هم خسته ام دیگر نمی خوانم دعا
این خدا، این تو، و این هم از دعای دیگران
جمله ی آ سوال روز و شبهای: چرا....
با منِ تنها غریبی آشنای دیگران؟
*سجاد سامانی خسته
ششم آبان ۱۳۹۷ "خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری"*
از خودم از این دو چشم خیره بر راه عبورت
از امید بی خود دل با وجود بدبیاری
از لب سرخت که دارد در خودش مستی بی حد
از نگاه عاقل تو، باعث عمری خماری
از تمام نیمه شبهایی که چشمانم ن ه
از ستاره ها که هر شب می کند دل سرشماری
کاش می شد باز گردی سوی من تا باز گردد
خنده، شادی، دل سپردن، اندکی امیدواری
تا غزل ها جان بگیرد در دل دیوانه ی من
تا که پایان گیرد آ دوره ی چشم انتظاری
آرزو ها، آرزوها، می کشد آ مرا هم
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
*قیصر امین پور دوای تلخ
ششم آبان ۱۳۹۷ "دوایی تلخ را با قشر شیرینی رفو د
به نام زندگی در کام هر فردی فرو د"*
در اوج اقتدار و اوج غزل گویان
تو را مخفی میان شعر و چون رازی مگو د
مگر موی سیاه تو نشد روح غزلهامان؟
بدون زلف تو با غم دلم را شستشو د
نمی دانم که شعرم را میان دفترم خو ؟
تو را ات شعرم در دل من جستجو د
تمام شهر -آنان که پر از انکار تو هستند-
تو را در بیت بیت شعر من صد بار بو د
نگاه مهربانت را گرفتی از نگاه من
و شهری تیغ تهمت را برای شعر رو د
به نام عقل و دین عاشق کشی در شهر ما مد شد
دوایی تلخ را با قشر شیرینی رفو د
*رضا ابوالقاسمی انتخاب
ششم آبان ۱۳۹۷ "مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است"*
زندگی یعنی کنار دوست قربانی شدن
ح عاشق در اوج جانف بهتر است
عاشقی راه درازی دارد و رازی بزرگ
در مرام ما سکوت از هر ص بهتر است
تلخ تر باشد دوایی که مداوا می کند
شوکران عاشقی از هر دوایی بهتر است
شاه وقتی با گدایان لطف دارد، پیش ما
بی نوا بودن ز رسم کدخ بهتر است
لذت این عشق در سوز فراق است و غمش
وصل شیرین است اما این ج بهتر است
دفتر این عشق با خون کرده ایم امضا، لذا
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
*فاضل نظری انتظار
ششم آبان ۱۳۹۷ "باز می آید صدای انتظار
چیست پنهان در ورای انتظار؟ "*
با چه خطی می نوشتی سرنوشت؟
با تو هستم ای خدای انتظار!
در تمام عمر دور از دلبریم
رفت باید تا کجای انتظار؟
این غزل را خوانده ای آقا خدا؟
یا شنیدی این نوای انتظار؟
می روم طبق قرار سرنوشت
با غزل تا انتهای انتظار
می شوم حتی شبی در یک غزل
مثل حافظ ها فدای انتظار
مطمئن هستم که بعد از مرگ من
بعد از این دردآشنای انتظار...
از در و دیوار این دنیای دون
باز می آید صدای انتظار
*وحید رشیدی سرنوشت
پنجم آبان ۱۳۹۷ "دل شوره ها، دلواپسی ها سرنوشتم شد
پاییز و سرما، حاصل اردیبهشتم، شد"*
حتی خدا برگرداند رویش را ز سوی من
وقتی که آغوش پر از مهرت بهشتم شد
در این بی سرانجام من و قلبم
با بی بی دلها بریده آس خشتم شد
بازنده بودم از همان روز نخست عشق
درگیر پاییز و نحوست هرچه کشتم شد
بیچاره من بیچاره این اشعار پر سوزم
سوزنده چون قلبم هرآنچه می نوشتم شد
تو آمدی، رفتی، پس از آن تا دم مردن
دل شوره ها، دلواپسی ها سرنوشتم شد
*سیدجلال سید هاشمی هفته های غم
پنجم آبان ۱۳۹۷ شنبه های بی پناهی ، های بی قراری
روزها و نیمه شب ها در رهت چشم انتظاری
می رسد از دور دست از انتهای قصه امشب
مژده ی وصلی دوباره عطر خوب زلف یاری
سالها دور از نگاه مهربانت گریه
مثل یک طفل یتیم و مثل ابر نوبهاری
شد دام از آتش این دوری و غم چون کویری
ابر من کی می شود بر روی دشت خود بباری؟
دور بودم از تو عمری، مثل ماهی گوشه ی تنگ
وای بر حال دل من، پیش من در این دیاری؟
"رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق :
شنبه های بی پناهی ، های بی قراری"*
*قیصر امین پور خنده
پنجم آبان ۱۳۹۷ "با خنده کاشتی به دل خلق ، کاش ها
با عشوه ریختی نمکی بر اش ها "*
آغاز خنده های تو پایان غصه بود
مهری به روی دغدغه ها و تلاشها
گیسو به روی دوش فش و شعر شد
مد شد به عشق، رسم بریز و بپاش ها
با تندی از مقابل این کوچه رد شدی
بیچاره حال و روز تمامیّ داش ها
چشمک زدی و باز شروعی دوباره شد
بر کار و بار تازه ی عکاس باشها
روشن شده ست کوچه ی ما در شب سیه
از نور خنده های تو، نور فلاشها
ژست لبان قرمز تو سوژه شد به شعر
با خنده کاشتی به دل خلق ، کاش ها
*حسین زحمتکش قربانیان عشق"
چهارم آبان ۱۳۹۷ عشق ما را تا در قربانگه صیاد برد
خام بودیم و فقط با وعده ی امداد برد"*
ما همه چون بره ای بودیم و ما را عشقمان
با نی چوپان به سوی مسلخ جلاد برد
ساده دل بودیم، دل دادیم آسان دست عشق
دل، تمام هست ما را، عشق بی بنیاد برد
گرچه در آغاز آسان می نمود و بی خطر
سخت بود و جان ما را تا ز پا افتاد برد
تا ته این قصه تا جان دادن و عاشق شدن
تا به چاه یوسف و مصر اب آباد برد
ما زلیخایی ندیدیم و به زندان رفته ایم
با کدامین وعده مارا، عشق، این شیاد، برد؟
آهویی بودیم و گرگ آرزو ما را درید
عشق ما را تا در قربانگه صیاد برد
*آرش صحبتی ریا
چهارم آبان ۱۳۹۷ آنکه مکبر شود جماعت نیست
که داد دین زدن از غیرت و دیانت نیست
ببین به شهر پر از فتنه، شیخ اهل دلی
که سر نهاده به مهر از برای طاعت نیست
طبیب جیب مریضش مهم شده نه مرض
ی به فکر دوا، فکر استعانت نیست
خدا کند که ی از ی نبیند ظلم
به شهر محکمه ای از پی عد نیست
که مصلحت شده حاکم به عدل جامعه مان
که سود و مصلحتی در پی حمایت نیست
پر است شهر دغل از صدای دین اما
ورای همهمه ها ذره ای دیانت نیست
"همیشه هر که دم از عاشقی زده تنهاست
آنکه مکبر شود جماعت نیست "*
*سعید صاحب علم چه کنم؟
چهارم آبان ۱۳۹۷ "هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم
من اگر اینهمه بیدار نباشم چه کنم "*
من که پروانه و بلبل نشدم تا بپرم
پیش روی گل او، خار نباشم چه کنم
یک زلیخا دل این یوسف کنعان را برد
من دلداده یدار نباشم چه کنم
دیده را وقف نظربازی و رندی
عاشق لحظه ی دیدار نباشم چه کنم
شانه ای نیست که من سر بنهم گریه کنم
تکیه کن بر تن دیوار نباشم چه کنم
هر شبم تیره تر از زلف نگار است عزیز
هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم
* علی اکبر لطیفیان نشد
سوم آبان ۱۳۹۷ "هر چه تا فراموشت کنم اما نشد"؟
هیچ جای تو در جان دلم پیدا نشد
وای بر حالم، نمی دانی چه شبها با غمت
قد یکصد سال پیرم کردی و فردا نشد
من لغت معنی فراوان خوانده بودم پیش از این
تا تو را دیدم بجز تو عاشقی معنا نشد
گر چه دلبر در میان شهر می لولد ولی
شاعر تو جملگی را دیده و شیدا نشد
می نویسم یک غزل در وصف حال خویشتن
یک نفر که با تو عمری بود اما ما نشد
خواستم در یک غزل جایت کنم بانو، ولی
نام تو، اندازه ی عشقم، در اینجا جا نشد
گاه گاهی شعر هم با من ندارد همرهی
مثل این شعر جدیدم، شد ردیفش با نشد
شعر یعنی زایش یک من میان دردها
من سر زا رفت، اما طبع من بابا نشد
خواستم دنیا شود پر مهربانی، غرق گل
جان تو کوشیدم اما با دلی تنها نشد
پا نهادم در ره عشق و زمین خوردم ولی
پا نبودی با دلم، دل دیگر از جا پا نشد
تو فراموشم کن و خوش باش عشق خوشگلم
هر چه تا فراموشت کنم اما نشد خوشبختی کوتاه
سوم آبان ۱۳۹۷ "چه خوشبختی کوتاهی: کنارت بودن و رفتن
کنار چشم های بیقرارت بودن و رفتن"*
قرار تازه ام با خود، دل از مهرت ب بود
نشد راضی دلم اینگونه یارت بودن و رفتن
ولی رفتی تو از پیش من دیوانه ی بی دل
شده تقدیر من چشم انتظارت بودن و رفتن
من و چشم انتظاریهای شیرین تو رادیدن
من و امید وقتی در جوارت بودن و رفتن
چه واهی بود امیدم چرا رفتی از این کوچه؟
چرا سهمم شده هر دفعه خوارت بودن و رفتن
اسیر دست پاییزم تمام عمر خود اما
دلم دارد هوای تا بهارت بودن و رفتن
به قدر یک نفس باید ببویم گیسوانت را
چه خوشبختی کوتاهی: کنارت بودن و رفتن
*محمدسعید میرزایی موج عاطفه
سوم آبان ۱۳۹۷ خون از رگِ من جوشید ؛ یک مرتبه دریا شد
در جوی رگم موجی از عاطفه پیدا شد
از شورش موهایت در باد صبا جانا
در جان جهان شوری بی سابقه ب ا شد
وقتی که دو چشم تو خندید به درد من
شد معجزه ای، دردم یکباره مداوا شد
با خنده ی چشمانت دنیا به طرب آمد
اسباب طرب در هر غمخانه مهیا شد
افسوس به سر آمد این شادی و این بودن
با رفتن تو مردن در زندگی معنا شد
"وقتی که تو می رفتی داغِ دلِ من گُل کرد ...
خون از رگِ من جوشید ؛ یک مرتبه دریا شد"*
*سجاد نصیری آیینه غم گرفته
دوم آبان ۱۳۹۷ "آیینه روزگاری است گرد و غبار دارد
از بس گلایه و غم از روزگار دارد"*
صد غم نشسته روی آیینه ی حقیقت
اینجا نقاب پاییز فصل بهار دارد
در شهر بی مروت شهر فریب و تهمت
هر که گل بکارد، صد زخم خار دارد
انگار این جهان بی رحم و بی مروت
انسان ندارد اصلا، یک مشت مار دارد
هر که ده ذوقی دارد میان
یک چشم خیس و قلبی زار و نزار دارد
آدم که جنت حق سیرش نکرده، عمری ست
خسته شده ز دنیا قصد فرار دارد
من شاعرم که عمری سنگ صبور شهرم
شعرم هزار قصه از این فشار دارد
از خاطرم شده محو تصویر چشمهایم
آیینه روزگاری است گرد و غبار دارد
*سعید بیابانکی علی شناس باش
دوم آبان ۱۳۹۷ "ای دل به علی نگر خدا را بشناس
وز روی علی رمز ولا را بشناس "*
در مکه صفا فقط تلاشی ست ولی
ایوان نجف برو، صفا را بشناس
از درد ننال و داد و فریاد نکن
مولای به درد آشنا را بشناس
بیهوده پی طبیب و داروش نچرخ
سر منشا و معدن شفا را بشناس
در معرکه ی جهان ز بیگانه نترس
ناد علی، این به غم دوا را بشناس
هیچیم همه به پیش شاه دو سرا
پس راه رسیدن به بها را بشناس
از پیر سوال از راه نجات
فرمود علی مرتضی را بشناس
دارند بها خداشناسان جهان
ای دل به علی نگر خدا را بشناس
*حمید سبزواری شاهد خاموش
دوم آبان ۱۳۹۷ ای پنجره! ای چشم باز روی دیوار
ای فرصت کوتاه عاشق بهر دیدار
من خسته ام از این سکوت بی مروت
از اینکه او ، من را نموده باز انکار
تو شاهدی او گاه گاهی مخفیانه
پشت تو می آمد، شبیه عاشقی زار
از خنده ها می زد به حالم
می زد به شیشه بوسه هایی مست، هربار
حالا، مرا دیگر نمی بیند عزیزم
گویا شده از شاعر این شعر بیزار
با او بگو من منتظر هستم دوباره
من را ببیند باز از پشت تو یک بار
با او بگو باران چشمم را ببیند
ای پنجره! ای چشم باز روی دیوار پاییز
دوم آبان ۱۳۹۷ پاییز، آغاز سفر از خود به سویت
هجرت به رویاهای دل، یعنی به کویت
از خود رها گشتن، پ رو به بالا
یعنی تلاشی تا رسد دستم به مویت
زردی چنان روی من و سرخی چو لبهات
آبان و مستی های بی حد از سبویت
چشمان سبزت را بهار باغ من کن
یعنی مرا بنشان کنارت، روبرویت
ای کاش می شد شعرهایم یک گلوبند
تا هدیه می غزلها بر گلویت
من شاعرم پاییزها را می پرستم
فصل سفر با شعرهای خود به سویت جنگ با دلار
دوم آبان ۱۳۹۷ " اد است و رکود کار، بس کن!
بکش پائین دلار! آزار، بس کن!"*
ریال از کشور زال است و رستم
کابوی! له می شوی، پیکار، بس کن!
مرا از ماه آبان نیست باکی
برو سیزده بدر،بیکار، بس کن!
تو یادت نیست، در این روز زیبا
چه آمد بر سر دیوار؟، بس کن
عمو سام، شد آن روز، اینجا
ش ت آن هیبت بسیار، بس کن!
بصیرت دارم ای سبز دروغین
مرا ول کن، نشو تکرار، بس کن!
خدایا از دلارم نیست ترسی
ولی دارم هراس از یار، بس کن!
خداوندا بساط عقل و تدبیر
اد است و رکود کار، بس کن!
*سام البرز می رسی تا....
دوم آبان ۱۳۹۷ "می رسی تا غم دیرینه به پایان برسد
غرق در شوق به چشمم نم باران برسد"*
می زنم آب به غمخانهی چشمان که مگر
ناگهان مثل تویی سرزده مهمان برسد
یا بیا یا بده رخصت که به قصر رویا
شاعر غمزده ای، زار و پریشان برسد
من همانم که تو را سِحر غزل کرد آن روز
آنکه امروز به این مرتیبه ویران برسد
کاشکی شعر من امروز به چشمان شما
به دو تا چشم پر از مهر و غزلخوان برسد
کاش با باد صبا مژده بیاید ، امروز
می رسی تا غم دیرینه به پایان برسد
*مهدی عنایتی درد با وفا
یکم آبان ۱۳۹۷ درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
آفرین بر درد او، این همدم دلهای ما
هر شب عمرم شده وقف دو چش?